من آن آشنای دیروز غریبه ی امروز و فراموش شده ی فردایم
می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی.
برای سالها می نویسم ...
سالها بعد که چشمان توعاشق می شوند ...
افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود...
که همیشه یکی بود یکی نبود

دیروز به یاد روزهای آشنای با تو بودن دوباره خاطرات قدیمی را مرور کردم ،
خاطراتی که لحظه به لحظه با من و این روزهای بی قراری هستند
و رفیق نیمه راه نیستند ...
یک لحظه چشمانم مرا به گذشته برد ، حس کردم کنارمی چه لذت کوتاهی بود
رویای در کنار تو بودن ...
دلم خیلی بی قرار روزهای آشنایی شده و مدام به هر دلیلی بهانه آن آشنایی
را که این روزها بسان غریبه ای با من شده را می گیرد و من از پس او و بهانه هایش
بر نمی آیم
راستش را بخواهی به او حق می دهم که بی قرارت باشد آخر تو هوایش را خیلی داشتی
اما این روزها ...
نمی دانم تا کی می توانم برایت بنویسم و اینکه آیا از نوشتن خسته می شوم یا ...
دوستی به من گفت وقتی نوشته هایم را می خواند ترس برش می دارد
نتوانستم احساسش را درک کنم اما برای او و احساسش خیلی احترام قایلم
هر چند در روزهای بیکسی او نیز مرا در این وادی سر گردان و حیران رها کرد و رفت اما
برای من خیلی قابل احترام است ،همینکه او نیز گاه گاهی سرکی به آشیانه من می زند
برایم کافیست.
ولی تو که نوشته هایم را دوست داشتی نمی دانم هنوز هم به آشیانه ی من سرک می کشی یا نه ! ؟
اما برایت می نویسم تا بدانی که چقدر روزهای بی تو بودن سخت و غم انگیز و سنگین هستند ...